بایگانی

بایگانی برای نوامبر, 2008

چند سال بعد…….!!!! این یک درد دل است

سلام بر دوستان گرامی. از اینکه تو این مدت نتونستم چیزی بنویسم سخت که نه ولی همچین بفهمی نفهمی ناراحتم! راستش یه ماه اول اینترنت داشتم اما سرعت اصلا نداشت. یعدش هم که دیگه اصلا اینترنت نداشتم. حالا هم خدا زده تو سرمون و دایل آپ کار می کنیم و حال هم می کنیم!!!

این مطلب کلهم اجمعین حول محور مهاجرت سیر می کند.

امسال سال مهاجرت برای من و خانواده ام است. اول از بلاگفا به وردپرس هجرت کردیم و بعد از اهواز به قم! یه خورده می خوام حرف دلم رو در این زمینه بگم. چرا بعضی ها مجبور می شوند مهاجرت کنند در حالی که دل کندن از مکان قبلی براشون سخته؟ بهتر بخوام بگم اینه که چی می شه برای خانواده ما مهاجرت از اهواز به قم به یکی از دلپذیرترین وقایع زندگی مان تبدیل می شود در حالی که 90 درصد دل بستگی ها مثل اقوام و دوست و آشنا و … در اینجا هستند؟ نمی دونم دو ریالی تون افتاد یا نه؟ یه خورده بسطش بدم:

ما در اهواز مرکز استان جنگ زده خوزستان زندگی می کنیم. اینجا هنوز که هنوزه جنگ است! جنگ ایران و عراق تمام شد اما ظاهرا جنگ جدیدی به نام جنگ مسئولین … و مردم با دغدغه (منظورم همه مردم نیست! قسمت کمی از مردم است) و نخبگان واقعی است و پیروز ظاهری این جنگ همان مسئولین … هستند ولی دود این جنگ در چشم کل مردم استان می رود.

{شاید از اینجا به بعد یه خورده زبانم تند و تلخ شود اما اینبار دیگر دلم را زده ام به دریا هرچه بادا باد}

هر کسی دلش می خواهد در محیطی توأم با آرامش و طیب خاطر زندگی کند. این طبیعت آدمی و حقی است که همه دارند. و مسلم است که همه می خواهند مورد احترام واقعی قرار گیرند. این احترام نه در الفاظ بلکه در رفتارها، تعاملات، و مراودات است. از نازل ترین درجات شروع می کنیم. یک جوان نیاز دارد که اوقات فراغتش را به خوبی و خوشی بگذراند. در پارک قدم بزند . با خانواده خودش تفریحی سالم داشته باشد. مکان این تفریح کجاست؟ توی این شهر یک جای سالم، سرسبز، دارای امکانات بهداشتی، آرام، و البته دارای امنیت نشانم بدهید؟ اینجا خانواده ها به پارک نمی روند مگر اینکه با دلی خونی برگردند. یا پارک ها شلوغ اند، یا امکانات ندارند و چیزی که در همه مشترک است نبود امنیت است. اینجا ماشین را نمی توانی چند ساعت در خیابان با آرامش پارک کنی. اینجا در خیابان نمی توانی با موبایل صحبت کنی. اینجا نمی توانی به راننده تاکسی بگویی صدای نوار مزخرفت را کم کن. اینجا نمی توانی به راننده اتوبوس بگویی سیگارت را خاموش کن. اینجا یک روز اینترنت به دلیل مسایل امنیتی قطع است و روز دیگر سیستم ها خراب است. اینجا یک خیابان با اسفالت یک دست پیدا نمی کنی. اینجا یک باران که بیاید تا ساعت ها آب درخیابانها موج می زند.  اینجا هیچ چیز صاحب درست و حسابی ندارد. اینجا اگر عرب نباشی کلاهت پس معرکه است. آره نقطه حساس بحث اینجاست. من دوستان عرب خوبی دارم اما اینکه اگر در شهرداری(به عنوان نمونه) با کارمندش عربی حرف نزنی کارت دو هفته می خوابد را همه می دانند. جمعه گذشته یادواره شهدای مسجدمان بود. هفته پیش تیزر تبیلغاتیش را برده بودم صدا و سیما. دوستی داشیم آنجا می گفت اگر برنامه تان برای عرب ها بود بدون نامه نگاری و دنگ و فنگ کارتان حل شده بود! اینجا می ترسی از کسی به کلانتری محلت شکایت کنی. چون مأمور کلانتری رفیق فابریک خلاف ترین آدم های محله هستند! همانها که پسرهایشان خانه را به خانه فساد تبدیل کرده اند و دخترهایشان تو خیابون پشتی سوار ماشین ها می شوند تا در خانه ای دیگر …. . قانون اینجا یک خطی است و آن این است: همیشه حق تقدم با عرب هاست. البته استثنایی هم دارد و آن مخصوص کسانی است که پارتی دارند. پارتی قطور و کلفتی مثل امام جمعه شهر! (نه اشتباه نکرده ام تو هم اشتباه نکن. من نه از نظام برگشته ام و نه ولایت فقیه را رد کرده ام. روزی که آقا فرمان بدهد جانم را فدایش می کنم. تو این اشتباه را نکن که اگر آقای موسوی جزایری اشتباهی مرتکب شد کل نظام را زیر سوال ببری) که البته خوش بختانه ما نداریم. فامیلش متأسفانه هستیم اما رابطه ای به حمد الله نداریم. اینجا بعضی چیزهای اساسی جا به جا شده و عجیب آن است آن کسی که باید جلوی استحاله ها را بگیرد خود مدتهاست استحاله شده! کسی که نمی تواند جلوی لهو و لعب فرزند خود را بگیرد در اول خطبه های نماز جمعه همه را به تقوا دعوت می کند. خوب تو سرت بخورد! رطب خورده نهی از رطب می کند! سوالی از شما دارم: یک طلبه مگر چقدر درآمد دارد؟ بابای من که کارخونه دار بود هنوز نتونسته یه سمند بذاره زیر پاش، اونی که استاد دانشگاهه هنوز نتونسته ماشین بخره اونوقت پسر امام جمعه از کجاش آورده مزدا 323؟ یه روز با مزدا میاد، یه روز با زانتیا روز دیگه با ماشین دیگه! اگه مال خوته از کجات؟ اگه امانت بت می دن کیه اونی که این رو میذاره زیر پات و از اون ور توصیه نامه و … ازت می گیره؟ باورش سخته اما زیاد شنیدم و دیگه به یقین رسیدم بازاری هایی که کمک به حوزه علمیه و پسرای آقا می کنن و از اون ور تو هر اداره ای هرجا که کارشون به مشکل بخوره زود مشکلشون با یه تلفن حل می شه! خوب بخوره تو سرت این استان! می خوام صد سال سیاه ترقی نکنه! ما می ریم. سرمایه ای هم اگه داشته باشیم می بریم با خودمون. اگه شده تو دریا می ریزیمش اما نمی ذاریم یه دوریالی ازش اینجا بمونه!  شاید همچین آدم نخبه ای هم نباشیم، اما زیاد هستند نخبه هایی که به خاطر کارای این آقا و نوچه هاش و مسئولین … استان ول کردن رفتن و دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نکردن. پروانه تأسیسی که ما با کلی اینور اونور رفتن و منت این و اون رو کشیدن تو دو ماه می گیربم تو قم یه روزه تو دو ساعت گرفتیم! شهرک صنعتی اینجا خیابان درست و حسابی ندارد، امنیت که هیچ! اونجا خیلی راحت، سرسبز، دارای امنیت، همه جور امکانات و … . این جوری شد که ما این استان رو گذاشتیم برای مسئولین … و مردم مفلوکش و مثل بقیه رفتیم اما حسرت این رو می خوریم که چرا الان! چرا 20 سال قبل به این فکر نیافتادیم!

 امیدوارم آنقدر روشنفکر باشید که درد نهفته در متن بالا را درک کنید نه الفاظ آن را!

Categories: واگویه