حتما گوش دهید/ بخشی از سخنرانی رحیم پور ازغدی پیرامون جنایات منافقین
این فایل صوتی رو گوش کنید. قسمتی از سخنرانی حسن رحیم پور ازغذی پیرامون جنایات منافقین در سالهای پس از انقلاب هست.
آژانس شیشه ای
تنها فیلمی که به جرأت می تونم بگم هر وقت که تلوزیون نشونش میده با اشتیاق می شینم پاش و تا ته تهش رو می بینم. همیشه هم ابعاد جدیدتری از دیالوگ ها و صحنه های فیلم برایم روشن می شود.
اما امروز بیش از همه شخصیت ” سلحشور” که رضا کیانیان نقشش را بازی می کرد برایم قابل درک بود.
با خودم این فکر را می کردم که چگونه می شود انسانهایی پیدا شوند که رابطه شان مثل حاج کاظم و عباس و اصغر و احمد و … باشد. این گونه برای هم حتی بعد از ده سال جان بدهند. جوابش اما برایم سخت نبود. فضای خواستگاه آن رابطه را به نوعی درک کرده ام.
شاید عده ای مثل “سلحشور” یا آن مدیر آژانس فکر کنند که دیگر دورهی امثال حاج کاظم به سر آمده، اما همیشه حاج کاظم ها و عباس ها زنده اند. در همه نسل ها می شود امثال آنها را پیدا کرد.
آب نیست و الا در این نسل هم شناگرهای ماهر بسیارند.
بدرود
عصر جمعه
وقتی از خودم خسته می شوم یا خیلی در خودم غرق می شوم، این مطلب خودم را می خوانم و یه تکونی می خورم. به دل خودم که میشینه.
گاهی اوقات هم توفیق اجباری می شود، برای خودم یا همراه با کسی مجبور می شوم به بیمارستان بروم. آن وقت خدا را به خاطر سالم بودنم شکر می گویم و سعی می کنم بیشتر قدر سلامتی را بدانم و به خودم غره نشوم. نمی دانم این پاراگراف را برای چه نوشتم! اما به شما هم توصیه می کنم هروقت خوشی بدجور زد زیر دلتون سری به بخش اورژانس بیمارستانی بزنید.
خدا آخر و عاقبت همه رو ختم به خیر کنه
بعد از جنگ، مدرسه
بعد از جنگ، رزمنده ها 4 دسته شدند:
عده ای رفتند پشت میز، ولی آقایشان را فراموش نکردند
عده ای رفتند پشت میز ، ولی آقایشان را فراموش کردند
عده ای نرفتند پشت میز ، ولی آقایشان را فراموش کردند
عده ای نرفتند پشت میز ، ولی آقایشان را فراموش نکردند
ولی حقیقت امر این است که گروه اول و آخر که دیگر چیزی به نام “خود” درونشان معنی ندارد، قلیل اند. مخصوصا گروه اول! و اینان باید جور اکثریتی که پشت پا زدند را بکشند.
حیف که به همین نسبت مردم از واقعیت های دفاع مقدس با خبر می شوند.
_______________________________________________________
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی شادی های راه مردسهههههههههههههه
…………
یادش بخیر، روز اول مدرسه که یادم نمیاد چجور گذشت!! تنها این رو می دونم که فقط روز اول مامانم بام اومد تا دم در مدرسه (البته اونم رو هم مامانم بم گفت! خودم که چیزی یادم نمیاد). البته یه چیزی یادم میاد. یادم میاد تا یکی دو هفته هر روز اول صبح باید 4 نفری دست یکی از بچه ها رو می گرفتیم و میکشیدیم تا دست مامان بزرگش رو ول کنه بیاد سر کلاس.
نمی دونم چرا الان اینقدر لی لی به لا لای این بچه مچیله ها میذارن و لوس بارشون میارن. بابا بچه باید پوست کلفت باشه تا پس فردا بتونه گلیم خودش رو از آب بکشه بیرون.


